|
این هم آدرس وبلاگ جدیدم حتمآ سربزنید . این هم آدرس وبلاگ جدیدم حتمآ سربزنید . این هم آدرس وبلاگ جدیدم حتمآ سربزنید . این هم آدرس وبلاگ جدیدم حتمآ سربزنید . + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه بیست و سوم دی 1387 10:30 ÊæÓØ یک سرباز |
پهلو به پهلوکی می شوی شب ازکنج پرده می فهمد باز آن پتوی پری پروانه ازروی رفته پر پروانه ذوق زده ازکرک کنار پتو بر می خیزند می روند ماه مجرد آسمان را خبر می کند کی بی خبر ازعیش آیینه چه نشسته ای که ما درشب چشمه .....چراغی دیده ایم هم ازخواب نور وانعکاس علقه روشن تر وماه...شال از شب وکلا ازستاره می گیرد راه می افتد می آید اهسته ازپشت پرده توری یک طوری به خواب هزارو یک شب ارام تو خیره می شود که انگار هزار سال تمام است هیچ ترانه ی عریانی از آفتاب نشنیده است ومن تازه به یاد می آورم که دیدن پر کوچک غمگین فروغ به خواب دور هفت پادشاه پرده نشین می ارزد نگاه می کنم خانه پر ازنور بلوغ باران است یک جوری می روم با اخم اشاره به ماه پرده برحسادت هزار ساله می کشم ماه می رود ومن هم تاصبح بافهم حیای آفتاب پروانه های ذوق زده را دیگر به خواب نور بلوغ بوسه راه نمیده + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه دوم آذر 1387 7:32 ÊæÓØ یک سرباز |
گــــــــــر روزی کسی از من بپرسد بدو گویم که چون میترسم از مرگ من آن دم چشم بر دنیا گشودم چو بیدلخواه خویشم آفریدند من اینجا میهمانی ناشناسم حدیثم را کسی نشنید نشنید بر این چنگی که نام زندگی داشت برونم کی خبر داد از درونم نقابی داشتم بر چهره آرام همه گفتند عیب از دیدهی توست ندانم راست است این گفته یا نه چه سود از تابش این ماه و خورشید جهان را گر نشاط زندگی هست + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 13:24 ÊæÓØ یک سرباز |
عاقبت عشق وطن عاشق سربازم کرد قدرت عشق بنازم که چنین خارم کرد نگو سربازی بگو دریای غم پست زیاد و مرخصی کم + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 13:21 ÊæÓØ یک سرباز |
نمی گم خطا نکـــــــــــــردم من که ادعا نکردم غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه نوزدهم مرداد 1387 14:15 ÊæÓØ یک سرباز |
نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخـــــــوانم؟ چه بگويم سخن از شهــــد، که زهر است به کامم نيست غمخـــــــــــــــــــوار مرا در همه دنيا که بنازم من و اين کنج اسارت، غــــــــــــم ناکامی و حسرت دانم ای دل که بهاران بود و مــــــــــــــــوسم عشرت گــــــــــــرچه ديری است خموشم، نرود نغمه ز يادم ياد آن روز گـــــــــــــــــــــــــرامی که قفس را بشکافم من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه هجدهم تیر 1387 8:23 ÊæÓØ یک سرباز |
پیدا شد و پیدا شد پیـــدا شد و پیـــدا شد گمگشته مـــا امشب می چــــــــرخم و میرقصم با بـاد صبا امشـب یک روز نشد با ما این چـــــــــرخ فلک همـراه گـــویی من ودل هستیم مهمان خـــدا امشـب دیوانه دل مســـــــــکین بــاور نکنـــد این وصل حــــــــــــق دارد اگر گوید صد چون وچراامشب در کلبه ماخــــــــــــورسید مهمان شده باز امروز در محفــــــــــــل ما مهتاب افشانــده صفا امشـب صفای شما دوستان
آمد اما بي صدا خنديد و رفت ...
لحظه اي در كلبه ام تابيد و رفت ... آمد از خاك زمين اما چه زود ... دامن از خاك زمين برچيد و رفت ... ديده از چشمان من پنهان نمود ... از نگاهم رازها فهميد و رفت ... گفتم اينجا روزني از عشق نيست ... پيكرش از حرف من لرزيد و رفت ... گفتم از چشمت بيفشان قطره اي ... ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت ... گفتمش من را مبر از خاطرت ... خاطراتش را به من بخشيد و رفت
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه چهارم فروردین 1387 13:30 ÊæÓØ یک سرباز |
سلام وستان بخاطر یک ماموریت تا بعد عید نوروز آپ نمیتونم منو ببخشید وبرام دعا کنید امشب از باده خــرابم کن و بگــذار بمیـرم غرق دریا شرابم کن و بگـــذار بمیـــــــرم قصه عشق بگوش مــن دیوانه چــه خوانی بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیـرم گر چه عشق توسرابیست فریبنده وسوزان دلخوش ای مه به سرابم کن وبگذار بمیرم زندگی تلخ تر از مرگ بود گـر تو نباشـی بعد از ین مرده حسابم کن و بگذار بمیـرم پیرم و نیست دگر بیم ز دمسردی مــــــرد گــرم رویای شبابم کــن و بگـذار بمیـــرم خسته شد دیده ام از دیدن امواج حـــوادث کور چنین چشم حبابم کن و بگـذار بمیـرم تا بکی حلقه شود سر بــدر خانه بکــوبــم از در خویش جوابم کن و بگـذار بمیـــرم اشک گرمم که بنوک مژه شمع بلـــــرزم شعله شو یکسره ابم کــن و بگذار بمیــرم بخاطر ارج گذاری روزجهانی زن این مطلب را نوشتم. بنـــازم قلب پاکت مـــادر مــــن بگــردم دور خاکت مــادر مــن سیــاه شد روزگار من سیاه شد خــدایا مــادرم از من جدا شــد فلک با من چرا این ناروا کرد که یکدم مادرم از من جدا کرد + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 7:54 ÊæÓØ یک سرباز |
عاشق ومجنونت شدم نخونده مهمونت شدم کلی پریشونت شدم اما بازم نیومدی قهوه فنجونت شدم شمع توشمعدونت شدم خاک توگلدونت شدم اما بازم نیومدی برف زمستونت شدم رسواوحیرونت شدم چیک چیک ناودونت شدم امابازم نیومدی آفتاب وبارونت شدم اشک های غلطونت شدم عطر گلابدونت شدم اما بازم نیومدی تقدیم به کسی که ازجونم بیشتر دوستش دارم واین هم هدیه ی مریم خانم + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 8:58 ÊæÓØ یک سرباز |
از تـــو دورم مــــــن و دیوانـــه و مــدهوش توام آنچنان محــو تو گشتم کــــــــه در آغــوش تـوام یکــــدم از دل نبـــرم یــــاد دل آویـــــــــز تـــــرا گر چه چون عشق ز دل رفتـــــه فـراموش تـوام نگــــه گــرمم و در چشــم سخـــن گـــــــوی توام هـــوس بــوسه ام و در لب خـــــــــــاموش تــوام همچـــواشکی کـــه زجــــــــان ریخته در دامن تو چـــــــــون صدائی کــه ز دل خاسته در گوش توام پـــای تـــا سر همـــــــه طوفانــــــــــم آشفتگیــــم بحـر در مـــــــوجم و عمریست که در جـوش تـوام گــر چه در حسرتم از دوری بــــــــــــرق نگهــت زنـــده با یاد تو و گـــــــــرمی آغـــوش تــــــــوام در دل شب تــــــــــاریک کــه چـــون بخت منسـت تــا سحــــــــر منتظــر صبح بنــــــا گـــوش تــوام روحش شاد ویادش گرامی + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 7:53 ÊæÓØ یک سرباز |
|
| ||||||